X
تبلیغات
روزهای من ツ

ازین لحظه به بعد خانم میم رمز دار خواهد نوشت!!!!

هر دوست عزیزی که رمز میخواد آدرس بزاره تا خانم میم رمز بهش بده...



تاريخ : یکشنبه 17 فروردین1393 | | نویسنده : خانم ميم |

تولدم مبارک...

description



تاريخ : سه شنبه 2 اردیبهشت1393 | | نویسنده : خانم ميم |
تاريخ : دوشنبه 1 اردیبهشت1393 | | نویسنده : خانم ميم |

روز مادر رو به همه ی مامانای دنیا تبریک میگم

یه تبریک مخصوص هم واسه مامان خودم و مادربزرگام  :

از صمیم قلب دوستون دارم روزتون مبارک.



تاريخ : یکشنبه 31 فروردین1393 | | نویسنده : خانم ميم |
تاريخ : یکشنبه 24 فروردین1393 | | نویسنده : خانم ميم |
تاريخ : یکشنبه 17 فروردین1393 | | نویسنده : خانم ميم |

ديروز نه رفتم خونه عزیزمینا نه رفتم خونه مژده اینا....

صبحی دلم گرفته بود رفتم حموم اومدم حس کردم تمیز نشدم دوباره رفتم حموم. اومدم بیرون یهو باز خیلی دلم گرفت یه ذره گریه کردم...

دپرس بودم. 

ولی یهو یه اهنگ گوش کردم و یکم نشستم جلوی نور خورشید که از پنجره افتاده بود تو خونه انرژی گرفتم اصن یادم رفت دپرسیم کلی حس خوب گرفتم.

حاظر شدم رفتم شرکت یکم پیش بابام نشستم یه دونه بوسش کردم فهمیدم من خوشبخت ترین دختر دنیا هستم.

این خواهر جان ما باربی باربیه کاملا مثل این مانکنای فشن تی ویه مامانم ازین چیز میزای چاق کننده و اشتها اور و انرژی زا و اینا زیاد میخره همه رو هم نصفه نصفه میخوره یه ذره هم چاق نمیشه. اون روز مامانم داشت ترو تمیز میکرد یه سری ها رو که تاریخ مصرفشون گذشته بود رو داشت میریخت بیرون. منم یه بسته رو بر داشتم ازین تونیکای اشتها اور دینه بود 2سالم از تاریخش گذشته بود اوردم شرکت. 

این بچه های شرکت خیلی پررو هستن خلاصه دیروز خیلی خونسرد تو یه لیوان اب جوش ریختم  اون پودرم ریختم توش در حال هم زدن بودن یکی از بچه های شرکت اومد گفت به به چه بوی خوبی چیه؟ گفتم تقویت کننده است میخوای گفت اره دادم خورد به 2-3 نفر دیگه شونم دادم خوردن کلی هم حال کردن منم از خنده داشتم ميمردم.امروز بهشون گفتم اون چيزي كه خورديد ٢سال از تاريخ مصرفش گذشته بود معده نداريد كه..........

پريشب خونه تنها بودم بابام نبود مامانمم خونه عزيزم بود نصفه شب يه ادم محترمي زنگ زده خونمون احوالپرسي گرم اول خواست با بابام حرف بزنه گفتن نيست بعدم خواست با مامانم حرف بزنه گفتم نيست بعد گفت پس با تو حرف ميزنم ميگه چقدر بي حالي ميگم اينجا مثلا نصفه شبه منم خواب بودم اقاي بي ملاحظه! ميگم زياد ديگه حرف نزن كارتو بگو ميگه دارم ميام ايران چيزي لازم داريد بيارم مگم مرسي چيزي لازم نداريم كاري نداري ديگه؟ ميگه دارم ميگم خوب بگو كارتو ميگه زود ميرم سر اصل موضوع ميگه اگه ميشه درباره ي ازدواج با من فكر كن اگه راضي هستي تو اين چند وقت كه ايرانم بيام خاستگاريتو بقييه ماجراها...

منم بهش گفتم اگه باهات ميگم ميخندم فكر نكن ازت خوشم مياد تازه منم نميام تو غرب وحشي زندگي كنم كاري نداري خدافظ گوشي رو گذاشتم واسم امروز ايميل زده تو از غرب وحشي هم وحشي تري!

به بابام گفتم چي بهم گفته!

پاش به ايران برسه دارم واسش.....

فردا چهارشنبه سوري هم ميريم باغ و كلي خوش ميگذرونيم. 

امروز يكي از بچه هاي شركت بهم عيدي داد.

شايد اين آخرين پست سال ٩٢ باشه اگه نيومدم واسه همه آرزو ميكنم سال جديد سالي پر از شادي خنده دل خوش دوستي عشق محبت سلامتي بركت و كلي اتفاقاي خوب باشه و به ارزوهاتون برسيد.

و به قول کلاه قرمزی هم:

تولد عید شما مبارک

description




تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | | نویسنده : خانم ميم |
اوووووووووووووون روز با دوست عزیزم رفتیم بیرون خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم. اول رفتیم یه کافه تو اون سرما بستنی (کوپ شکلات) خوردم خیلی چسبید. بعد رفتیم یه مغازه ای که کنار کافه بود آقا من عاشقققققققق این مغازه هستم فقط چیزای فانتزی میفروشه میرم توش روحم تازه میشه انگار تو یه دنیای دیگه ام خلاصه ازون جا کلی خرید کردیم منم کلی کیفور شدم. 
حالا تو اون سرما مث این دیوونه ها رفتیم پارک. پارک که نه میشه گفت یه بوستان که تازه درست شده اصلانم جای دنجی نیست رو به روش یه خیابونه پشتشم اتوبان چمران اقا ما یه نیم ساعت نشستیم اونجا هزار نفر رو دیدیم بابای دوستم، یکی از دوستامونوم، یه دوست قدیمی رو و ... . 
اون دوستمونو کلی اذیت کردیم از جلوی دیدش رفتیم اون ور بهش زنگ زدیم ماشینشو زده بود یه جا داشت نمیدونم چی کار میکرد زنگ زدیم بهش میگیم کجایی میگه فلان جا میگه شما کجایید میگیم در خونتون میگه وایسید الان میام میگیم تو حالا دستتو از روی در ماشین بر دار بیچاره تا اینو گفتیم کوپ کرد خلاصه حسابی اذیتش کردیم.
واسه بابای دوستمم دست تکون دادیم.
یه چیزایی هم گرفتیم رفتیم تو پارک خوردیم.
دیروز ناهارم مهمون خالم بودیم رفتیم ناهار بیرون بعدم رفتیم پاساژ مورد علاقه من کمی تا حدودی خرید کردیم اونجا هم یکی از دوستای بابامو با خانواده دیدیم.
اومدیم خونه یه اتفاقایی افتاد ترکیدم از خنده.
فردا سالگرد شهادت داییم عزیزم ناهار میده و ازین مراسمای ختم انعام... نمیدونم برم یا نه اخه به مژده قول دادم برم پیشش.
اصن نمیدونم چی کار کنم.......................................................................



تاريخ : شنبه 24 اسفند1392 | | نویسنده : خانم ميم |




تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | | نویسنده : خانم ميم |

امروز یه روز خاص تو زندگی منه!

بالاخره این خونه تکونی ما تموم شد. وقتی خونه تمیز میشه اینجوری خیلی خوبه...

اون روز که از دانشگاه بر میگشتم تو تاکسی عینک افتابی زده بودم و داشتم بیرونو نگاه میکردم این شیشه عینک افتابی منم قهوه ای ایناست بعد هی با خودم میگفتم چرا انقدر هوا آلودست کاشکی یه بارونی بیاد. موقع پیاده شدن که عینک رو برداشتم تازه فهمیدم چه خبره! هوا افتابی و تمیز!

من اومدمممممممممم.

هوا امروز عالیه عالیه خنک ابری با نم بارون بهتر ازین نمیشه! کلی پیاده روی کردم خیلی چسبید. الان پر از انرژیم. خدا رو هم باید بابت این روز قشنگ شکر کنم...

این خالم چند وقت بود که میگفت تو رو خدا یه روز بیا خونمون هی وقت نمیشد تا اینکه دیروز رفتم. اول رفتم دم محل کارش بعد رفتیم پسر خالم رو از مهد کودک اوردیم و رفتیم خونه یه کم استراحت کردیم و رفتیم بیرون شامم بیرون خوردیم. الانم اومدم شرکت!

حالا از شرکت بگم...

یه چیزایی دیدم و شنیدم که در اسرع وقت به حسابشون رسیدگی خواهم کرد. به بابامم گفتم گفت هر جور خودت میدونی!

همشون دارن از مهربونی بابام سو استفاده میکنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درس مرسا حالشون خوبه بهشون حسابی رسیدگی میکنم.

دلم دامن لی میخواد نمیدونم از کجا بخرم.

رفتم مانتو بخرم خیلی شلوغ بود منصرف شدم. کفشم میخوام واقعا یه کفش رسمی ندارم همه کتونی و اسپورت.

یکی دو روز پیش دوتا انگشتر خریدم ازین دست سازا خیلی خاص نیس ارزون گرفتمش ولی خوشگله.

میخوام برم واسه بابام و مامانم عیدی بگیرم. واسه اونایی هم که واسم خیلی عزیزم میخوام کارت پستال بخرم و یه تقویم جیبی.

اون روز یه پسر پیشنهاد دوستی داد اونم به قصد ازدواج خیلی شیک و باکلاس بود ولی شیک و باکلاس درخواست نکرد منم بهش گفتم نع...

واسه اخر هفته مهمونی گرفتیم یعنی پارتی یعنی بزن و برقص!


description



تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | | نویسنده : خانم ميم |